گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...
دستهایت تکیه گاهم بود و نیست
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم
چیز سبزی در نگاهم بود و نیست
عشق این سرمایه بازار دل
آب این روی سیاهم بود و نیست
یاد ان ایام مشتاقی بخیر
عاشقی تنها گناهم بود و نیست

زمانی شب از ستاره ها تنها تر بود
سکوت بود و سکوت
وکلمات انتظار می کشیدند
![]()
![]()
![]()
اکنون دیگرسكوت دليل پايان نيست
اکنون سكوت واژه گويا یي است
![]()
![]()
ومن
انگشتان شبانه اش را فشردم
باد شقايق دوردست راپرپر کرد
دروازه ابديت باز شد ...وما آفتابي شد يم
چشمانمان را به هم سپردیم
و مهتاب آشنايي فرود آمد
در خواب درختان نوشيده شديم
و شكوه روييدن در ما گذشت

فراسوی اشکها ولبخندهایمان
چیزی نهفته است؛ چون پیوندی جاودانه
هر جا که باشیم
وهر قدر که زمان بگذرد
هماره قلبهای ما
به شیوه ای بی همتا با هم خواهد بود
واین احساس چون حقیقتی جاودانه
در قلب من عزیز خواهد ماند
بادا که در جهان گذرا
احساسمان در جهان پابر جا بماند
![]()
![]()
![]()
اي سفركرده من
بي تو خوش نيست دلم
بي تو اي محرم راز
چه كنم با گل سرخ؟چه كنم با گل ناز؟
تك وتنها چه بگويم به بهار؟
گرسراغ از تو گرفت، چه بگويم به نسيم؟
گربهاران پرسيد:لاله زار تو كجاست؟
من پر از عطر خوش همنفسي
تو چرا تنهايي؟غمگسار تو كجاست؟
من و اين سينه تنگ
من وپاييزغم آلوده درد
همدمم سايه تنهايي خويش،
بي بهار رخ يار
تك وتنها چه بگويم به بهار؟
تو صادقانه بگو آنچه در دلت جاري است
براي خاطر گلهاي باغستان
براي من كه غمين تر ز روح پاييزم
براي ابر كه در مرگ آفتاب گريست
تو صادقانه بگو آنچه در دلت جاريست

طوفانهای سرنوشت گل شاداب زندگیم را می پژمرد
یکه و تنها ،
دست دردست نومیدی وخستگی مرگ بار خویش
درانتظارلحظه نجات بخش آخرین می مانم،
چون برگ خشکی که با وجود گذشتن فصل
همچنان برشاخه برهنه خود مانده باشد
وپیوسته از سرمای زمستان وباد شمال سیلی خورد...
ای ابدیت! ای نیستی!
ای گذشته! ای گردابهای تیره!
آخرسخنی بگویید!
بااین روزهایی که درکام خود
فرو می برید چه می کنید؟


عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
سکوت را فراموش می کردی
و تمامی ذرات وجودت
عشق را فرياد می کردند
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
چشمهايم را می شستی
و اشکهايم را با دستان عاشقت
به باد می دادی
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من در سکوت نگاهـت
با عشق زمینی تو به عرش بروم
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
هرگز دلـم را نمی شکستی
گرچه خانه اهریـمـن
شايسته ويرانیست !
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
حتی لحظه ای مرا نمي آزردی
که اين غريبه تنها ، جز نگاهت پنجره ای
و جز عشقت بهانه ای برای زيستن ندارد
اگر می دانستی که چقدر دوستـت دارم
دوستم می داشتی
و مرا از اين تـنهایی رها می کردی
ای کاش تمام اينها را می دانستی
زمانه حادثه جوست
چه آشنايي تلخي!
چه عشق سوزاني!
چه لحظه غم آلوده غم انگيزي
دلم به خاطر آن روزهاي هستي زا
كه با نگاه تو تا مرز خواب مي رفتم
هميشه مي گويد: مرا به خود بگذار
كسي نمي دانست
ميان خانه ما با شما بيابان است
كسي نمي دانست
پلي كه رابط ما بود از ميان رفته است
چه ابتداي لطيفي!عجيب پاياني!
در اين حوالي، فكر ِ« يك چتر ودونفر» روزهايم را سخت باراني كرده است ...
به تو مي رسم تنها مي شوم
كنار تو تنها تر شده ام
ازتو تا اوج ِ تو، زندگي من گسترده است
از من تا من ، تو گسترده اي
با تو برخوردم به راز پرستش پيوستم
از تو به راه افتادم به جلوه رنج رسيدم
وبا اين همه اي شفاف، اي شگرف !
مرا راهي ازتو بدر نيست
زمين را باران صدا مي زند، من تو را ...
دوستت مي دارم
چراكه مي شناسمت به دوستي ويگانگي
هنگاميكه دستان مهربانت را به دست مي گيرم
تنهايي غم انگيزت را در مي يابم
اندوهت غروبي دلگير است در غربت وتنهايي
همچنان كه شاديت طلوع همه آفتابهاست



