آه شب

خاطرات رنگی ...

 

تاب كشيده ام از اين درخت به آن درخت

هي با روياهايم تاب مي خورم

بالا كه مي روم حس تو را مي گيرم

پايين كه مي آيم دلم هري مي ريزد

اشك مي شوم مي پرم پايين

يك سطل رنگ صورتي مي پاشم

روي تمام خاطراتمان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 22:31  توسط آه شب  | 

رنگ عشق ...

در و دیوار دنیا رنگی است،

رنگ عشق

خدا جهان را رنگ كرده است

رنگ عشق؛

و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد

از هر طرف كه بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد.

 اما كاش چندان هم محتاط نباشی؛

شاد باش و بی پروا بگذر،

كه خدا كسی را دوست تر دارد كه لباس‌اش رنگی‌تر است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:5  توسط آه شب  | 

درد زندگی

و حالا ...

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست،

 بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد زندگي مردن است ،

 در زمانی که یگانه داستان عاشقانه زندگیت بر باد رفته است ....

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ،

 بلکه فراموش کردن زیبایی یک لبخند است ...

عميق ترين درد زندگي مردن است ،

 در حالی که قلبی عاشق انتظار نگاهت را میکشد ...

و حالا

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ، بلکه خواستن و نتوانستن است...

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ، بلکه نتوان گفتن است ...

عميق ترين درد زندگي مردن نیست ،بلکه بودن در نهایت نبودن است ...

آری عميق ترين درد زندگی اینست که

ببینی ، بخواهی ، بتوانی اما ... نتوانی بگویی....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:55  توسط آه شب  | 

روز تولد من ...

 

روزتولد من

 امروز از پشت شيشه قلبم

 باغچه شبنم زده كنار حياط را نگاه مي كردم

گنجشكها شكوفايي ياسها را جشن گرفته بودند

و زيركانه به انديشه هاي ترد ومرطوب شبنم نوك مي زدند

به راستي كه چه ياسهاي زيبايي هستند!

ياسهاي سپيدي كه درروز تولد من

 از بطن غنچه هاي شاداب متولد شده اند ...

اي دوست

 اين ياسهاي سپيد را قبل از به تماشا نشستن خزان به تو تقديم مي كنم

زندگيت به شادابي وسپيدي گلهاي ياس باد

...................................................................

از زیستن خرسندم

چون فرصتی برای تکامل من است

به خویش عشق می ورزم

چون خدا عاشق من است

وبه دیگران عشق می ورزم

چون خدا عاشق آنان نیز هست

تو ای آشنا

بیا تا با هم ، زندگیمان را شاکر باشیم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:10  توسط آه شب  | 

در حضور الهی این چنین زندگی کنید

 

وسرانجام عاشق در وجود معشوق مي ميرد

 

 اما در معشوق مرگ راه ندارد

 

پس عاشق در معشوق متولد مي شود وخود معشوق مي گردد

 

معشوق نيز در عاشق آشكار مي گردد

 

 وعاشق در مي يابد كه معشوق خودش بوده

 

 وعاشق حقيقي همان معشوق بوده

 

اين گونه است كه عشق و عاشق و معشوق يكي مي شوند

 

 زيرا يكي بوده اند ويكي هستند  

 

در حضور الهي اين چنين زندگي كنيد

 آنگاه رستگاريد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:27  توسط آه شب  | 

ای عشق آزادم کن

ای عشق

ای عشق !

          آزادم کن

تا چون مرغابیان مهاجر

                      از این مرداب ملال پر کشم

ای عشق !

        آزادم کن

تا چون سیلی که می موید

                           ومی خروشد ... به دریا روم

ای عشق !

          آزادم کن

تا چون آتش بی لگام جنگل

تا چون تندری که به بانگ بلند می خندد

                                تاریکی را بدرم

                                         وبنیاد غم را بر اندازم

ای عشق !

               آزادم کن

............................................................................

رابیندرانات تاگور

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:9  توسط آه شب  | 

دوست داشتن

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست 


                                گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:52  توسط آه شب  | 

تنها گناه

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخیر

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:17  توسط آه شب  | 

تولد آه شب .... آه شب 1 ساله شد

 

زمانی شب از ستاره ها تنها تر بود

سکوت بود و سکوت

وکلمات انتظار می کشیدند

 اکنون دیگرسكوت دليل پايان نيست

 اکنون سكوت واژه گويا یي است

 

ومن

انگشتان شبانه اش را فشردم

باد شقايق دوردست راپرپر کرد

دروازه ابديت باز شد ...وما آفتابي شد يم

چشمانمان را به هم  سپردیم

و مهتاب آشنايي فرود آمد

در خواب درختان نوشيده شديم

و شكوه روييدن در ما گذشت

 اکنون من وتو دوستان دیرینه ایم

فراسوی اشکها ولبخندهایمان

چیزی نهفته است؛ چون پیوندی جاودانه

هر جا که باشیم

وهر قدر که زمان بگذرد

هماره قلبهای ما

به شیوه ای بی همتا با هم خواهد بود

واین احساس چون حقیقتی جاودانه

در قلب من عزیز خواهد ماند

بادا که در جهان گذرا

احساسمان در جهان پابر جا بماند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 1:45  توسط آه شب  | 

ای سفره کرده من

اي سفركرده من

بي تو خوش نيست دلم

بي تو اي محرم راز

چه كنم با گل سرخ؟چه كنم با گل ناز؟

تك وتنها چه بگويم به بهار؟

گرسراغ از تو گرفت، چه بگويم به نسيم؟

گربهاران پرسيد:لاله زار تو كجاست؟

من پر از عطر خوش همنفسي

تو چرا تنهايي؟غمگسار تو كجاست؟

من و اين سينه تنگ

من وپاييزغم آلوده درد

همدمم سايه تنهايي خويش،

بي بهار رخ يار

تك وتنها چه بگويم به بهار؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط آه شب  | 

تو صادقانه بگو

تو صادقانه بگو آنچه در دلت جاري است

براي خاطر گلهاي باغستان

براي من كه غمين تر ز روح پاييزم

براي ابر كه در مرگ آفتاب گريست

تو صادقانه بگو آنچه در دلت جاريست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:21  توسط آه شب  | 

قافله عمر

 

قافله عمر

طوفانهای سرنوشت گل شاداب زندگیم را می پژمرد

 یکه و تنها ،

 دست دردست نومیدی وخستگی مرگ بار خویش

درانتظارلحظه نجات بخش آخرین می مانم،

چون برگ خشکی که با وجود گذشتن فصل

همچنان برشاخه برهنه خود مانده باشد

وپیوسته از سرمای زمستان وباد شمال سیلی خورد...

ای ابدیت! ای نیستی!

ای گذشته! ای گردابهای تیره!

آخرسخنی بگویید!

بااین روزهایی که درکام خود

         فرو می برید چه می کنید؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط آه شب  |